ابدی
و به فکر فرو رفت. او دیگر کسی را در تیم خود نمیدید. بلکه گویی ناپدید شده بود. دیده نمیشد. کسی اورا به یاد نمی اورد. یا شاید او اصلا وجود نداشت. اما او اصلا به وجود امده بود؟ “وجود داشتن” به چه معناست. او چشم به دنیا گشود و بزرگ شد و تلاش کرد و تلاش کرد تا به موفقیت برسد. اما همه اینها چه هدفی را به دنبال دارند. چرا؟ بعد از آن پایانی است.و فرقی ندارد که او که بود و چه کرد. دیگر در تاریخ وجود نخواهد داشت. همانگونه که اکنون ما در جای کسی میخوابیم. روی قبر فردی پیاده روی میکنیم بدون انکه بدانیم او کیست در خانه کسی زندگی میکنیم از قبر هایی رد میشویم اما متوجه نمیشویم که او که بود. برای چه بود. و هدفش چه بود. هدف ما چیست؟ برای چه به وجود امدیم؟ برای اینکه تلاش کنیم و سختی بکشیم غم را در وجودمان حس کنیم و در اخر به موفقیت زودگذری برسیم.تمام تجربه ها و موفقیت هایی که از انها رد شدیم. یعنی چه؟ ما ان را حس کردیم. ولی بعدش جه اتفاقی میوفتد. گویی شاید ما به بهشت دست یابیم و در ان جاودان شویم.اما چرا باید در ان بمانیم. به چه دلیلی؟ هدف از ان جیست؟ اگر تا ابد در انجا بمانیم چه خواهیم فهمید ؟چه اتفاقی میوفتد؟ روزگاری تکراری.و یا شایدم تناسخ یافتیم تا به اگاهی و کمال روحی دست یابیم. اما ما اصلا که هستیم؟ چرا بزرگواری مانند پروردگار باید این کار هارا برای انسان های حقیر بکند؟ تا فقط او را ستایش کنند؟ گمان نمیکنم. اصلا حس کردن ی
Poetry Books 50% Off
Bestselling collections from top poets
